تبليغاتX
حرف های لنگه به لنگه

 

 

 

 

 

 

فتیله این وبلاگ تعطیله

سلام به همه عزیزان.

هر چه منتظر شدم دیدم این جناب آشغال و مکافات به روی مبارکشان نیاوردند که این وبلاگ هم نیاز دارد که کسی به یادش باشد و به روز شود. به همین دلیل فعلا تعطیلش می کنم ببینم کی این حضرات آقایان تنبل باشی به یاد این وبلاگ بدبخت و مادر مرده می افتند.

البته مطمئنم تنبلها به روی مبارکشان هم نخواهند آورد.

فقط امیدوارم به اندازه سر سوزنی خجالت بکشند مردان گنده.

دههههههه.

حالا هر وقت هر دو شما به التماس افتادید وبلاگ را به شما پس می دهم..

اوووووووووووووف که شماها بد بودید و من نمی دانستم.

نوشته شده توسط نیکا خانم زرنگ و گل

[لینک ثابت]  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 2:38  توسط ما چند نفر |   |  ارسال به دوستان

 

ماشالله خان 6

وای... خدا بگم پارت کنه مکافات...!...الهی جیز جیگر بگیری ...اصلا معلوم هس این همه مدت تو کدوم گوری بودی...؟

-- بابا چرا میزنی حالا...!..این همه مدت چیه..!...چرا یه کلاغ ۴۰ میلیون کلاغ میکنی...!..همش روی هم یه هفته شد...!..نیگا مخم و بکار گرفتی سلام علیک یادم رفت....///..همی سلام و بسی علیکی خدمت شما مخاطبان ایول می تقدیمونم گرم و سوزان...!...///..خب حالا بابت اونم از کل جمعیتی که در ریز گروهک های ذیل جمع بندی میشن.. عذر خواهی و طلب آمرزش عرفان انگونی می نمایم..! 

اهل معرفت : اون مشت از ملت تریپ ایول خودمان که هرچند از گرفتاری شدید نتوانستیم سری بهشان بزنیم....نامردی نکردند و سر نزدند...!

اهل مخان : بدون شرح بابا...!

اهل جیگول : که با سلام و صلوات اون تریپ بیست ها رو می تشکیلونن....!

اهل عرفان و اخلاق : بحثی نیست...!

آقا بریم سر اصل جنس که وقت همی طلاست...!

****************************ماشالله خان*********************************

شحنه ای که پیشاپیش ماشاالله خان و محافظین او راه می رفت به مامور سینی به دست چیزی گفت و گوشه پارچه روی سینی را عقب زد.

ماشاالله خان فریادی کشید و رنگش دوباره مثل گچ سفید شد. زیرا آن چیزی

که خیال می کرد قدح آش رشته است، یک سر بریده بود که هنوز آخرین تبسم حیات را بر لب داشت.

مامور سینی به دست از کنار آنها گذشت. ماشاالله خان که دندانهایش از ترس به هم می خورد از شحنه مراقب خود پرسید:

- ش....ش.....ش....شیخ.... این چی.... چی.... چی.... بود..... ماذا حکایت؟

شحنه با لحن تندی جواب داد:

- انقطع من کان هذا فقد لا کنت بحر الجعفر البرمکی!

ماشاالله خان چیزی از توضیح او نفهمید. آب دهانش خشک شده بود، بغض گلویش را می فشرد و زیر لب تکرار می کرد:« ماشاالله کارت تمومه، ماشاالله جوونمرگ شدی! آخ ننه اگه پسرتو می دیدی!»

چند لحظه بعد مامورین او را وارد سرداب سرد و مرطوبی کردند. در شاه نشین سرداب چشمش به مردی که سراپا سفید پوشیده و روی تشکچه سیاهی نشسته بود افتاد. این مرد که سبیل خود را از ته تراشیده و ریش بلندی گذاشته بود به محض ورود آنها سر را برگرداند و سراپای ماشاالله خان را برانداز کرد. سفیدی چشمهایش در صورت قهوه ای رنگ می درخشید.

مامورین، ماشاالله خان را مقابل او روی حصیر نشاندند و خود بالای سرش ایستادند. سفید پوش که روی تشکچه نشسته بود نی قلیانی را که نزدیک دستش بود برداشت و مشغول کشیدن شد.

 

 

بعد از چند لحظه تبسمی بر لب آورد و چشم به صورت ماشاالله خان دوخت. ماشاالله خان سر بلند کرد و از شحنه ای که پشت سرش ایستاده بود پرسید:

- حاجی، این آقا کی باشند؟ ماذا اسم هذا؟

شحنه تعظیمی کرد و گفت:

- سیدنا و مولانا ابن سعدون، معاون الکل سیدنا و مولانا مسرور سیاف صاحب العذاب.

ماشاالله خان لحظه ای با دهان باز این صحنه را نگاه کرد و گفت:

- ایشون معاون مسرور سیاف؟

- نعم.

ماشاالله خان فکر کرد:« خدایا به دادم برس! معاونش که مثل عزرائیله، پس خودش چه شکلیه؟ ماشاالله بد جوری گیر افتادی باید مواظب خودت باشی!»

ابن سعدون با صدایی بلند که در سرداب بزرگ طنین وحشتناکی داشت از ماشاالله خان پرسید:

- انت عجمی؟

- بله قربان. نعم!

- من بلاد الخراسان؟

- نعم قربان، یعنی مال همون طرفا هستیم.

ابن سعدون با قیافه آرامی گفت:

- انت کاذب! انت من بلاد الطرابلس!

ماشاالله خان با نگرانی جواب داد:

- یعنی می گید بنده خلاف عرض می کنم و اهل طرابلس هستم؟ نه خدا شاهده بنده طرابلسی نیستم. انا عجمی، لا طرابلسی!

ابن سعدون چند لحظه آهسته با شحنه گفتگو کرد. ماشاالله خان بعضی کلمات را می شنید. فهمید که برای اثبات ادعایش می خواهند از او سوالاتی راجع به خراسان بکنند ولی مهلت تامل و تفکر نیافت. ابن سعدون رو به او کرد و گفت:

- انت عجمی؟ ماذا خراسان؟ کیفیات و احوال الشهر؟

- منظورتون اینه که خراسون چه شکلیه؟ کاری نداره الان نشونی می دم. عرض شود که از دروازه تهران که وارد می شیم یه خیابونیه که آخرش دست راست خیابون صحنه. بعد می پیچیم دست چپش خیابون پهنه که ... چه جوری نشونی بدم؟ بعد خیابون سمت راست صحن هم....

ابن سعدون با تبسم و صدای ملایم حرف او را قطع کرد:

- مرحبا، مرحبا.

بعد با همان تبسم به مامورین دستور داد او را ببرند. مامورین ماشاالله خان را به طرف یک در کوتاه سنگی بردند و پس از گذراندن از یک راهرو زیرزمینی در اطاق بزرگی که چند زندانی با قیافه های ژولیده بی حرکت افتاده بودند، گذشتند و بلافاصله از همان راهی که آمده بودند برگشتند. ماشاالله خان در حالی که با تعجب در و دیوار سنگی سرداب مرطوب و نیمه تاریک را تماشا می کرد زیر لب گفت: « خاک تو سرت کنند ماشاالله، اینا نشونی خراسون زمون هارون الرشید رو می خواستند، تو نشونی مشهد هزار سال بعد رو دادی؟!! واقعا که انت الحمار!! راستی راستی انت الحمار! حالا خوبیش این بود که این یارو خراسون رو ندیده بود، حرفاتو باور کرد!»

پیر مردی که در غل و زنجیر چند قدم آنطرف تر به یک ستون سنگی تکیه کرده و مراقب ماشاالله خان بود با تعجب گفت:

- جوان، تو ایرانی هستی؟

ماشاالله خان سر برگرداند و جواب داد:

- بله قربان، انا عجمی! نعم!

- به فارسی سخن بگوی، چون من نیز ایرانی هستم.

- ده! سلام عرض می کنم. حال شما چه طوره؟ خیلی خوشحالم. من از صبح تا حالا توی این آدمای زبون نفهم گیر کرده بودم. خوب، شما اهل کجایی؟ اسم شریف چیه؟

- نام من فخرالدین است و از شهر زیبای ری هستم.

- همون شازده عبدالعظیم خودمون؟ به به. چه جای خوبیه. چه ماستهای خوبی داره. چه کاهوهایی، به به.

- نه، من از شهر ری هستم.

- می دونم. شهر ری خودمون. شما هنوز وارد نیستی. خوب شما رو واسه چی زندونی کردند؟

- من از مخالفین خاندان عباسی بودم و به چنین روزگاری دچار شدم. دو روز دیگر مرا از قید زندگی پر مشقتم خلاص خواهند کرد.

- غصه نخور داداش. دنیا رو چه دیدی! راستی گفتی اسمتون چیه؟

- فخرالدین.

ماشاالله خان به فکر فرو رفت و زیر لب اسم او را چند بار تکرار کرد سپس گفت:

- صبر کن ببینم.

بعد کتاب جرجی زیدان را از پر قبای خود بیرون آورد و بعد از آنکه چند لحظه یکی از صفحات آنرا خواند سر بلند کرد و پرسید:

- شما همون فخرالدین هستید که با خانواده از خراسون به ری اومدید؟

- بله.

- اسم پدرتون ناصرالدین نبوده؟

- چرا....... ولی شما از کجا می دانید؟

 

*******************************/.

تیکه ی عرفانی : (نامه به خدا..!)

رحمى بكن خداجون، خيط است وضع مالى

هستيم ما بدهكار، حتى به آشغالى

يكسر اثاث خود را، دادم به نصف قيمت

ديزى، سه پايه، منقل، كفش و لباس و قالى

باقى نمانده ديگر، در دستگاه مخلص

از بهر خوردن آب، يك كاسه سفالى

از خوان نعمت تو، بوده است قسمت ما

يك عمر نان خالى، يك عمر نان خالى

آموزگار هستم، مفلوك و زار هستم

حسرت برم هميشه، بر دولت بلالى

اوضاع خلق يكسر، بهتر بود زبنده

مير آب و آب حوضى، سيرابى و ذغالى‏

آخر شوم كلافه، ما را مكن اضافه

بر خيل بيشمار رندان لاابالبى

اى خالق معظم، مردم ز محنت و غم

تا چند من گرسنه، تا كى تو بى‏خيالى!!

تا كى كنم شكايت، اى جان من فدايت

هستم در انتظار لطف جنابعالى...!

*************************/.

تیکه ی آشغالی : (دموکراسی..!)

دموکراسی یعنی :

من میگم

تو میگی

اون به من و تو گوش میده

دیکتاتوری یعنی :

من میگم

تو میگی

اون میگه ... لقتون

ولایت مطلقه فقیه یعنی :

من میگم

تو میگی

اون ...بی خیال اون شما اصلا کی باشید که بخواید باسه اون حرف بزنید هان ؟ بدم همینجوری مرامی یه دویست تا شلاقتون بزنن تا آدم شین بفهمین ولایت مطلقه فقیه یعنی چی ؟

***************************/.

تیکه ی اخلاقی : ( بسی تاريخ تقلب...!)

گويند: «تقلب مفهومي‌است بس اساسي» به طوري که شاعر ميگويد:

تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبير خردمند را

تاريخچه‌ي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانه‌ي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي گشادي، چشمان چپش را بر روي ورقه‌ي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقه‌ي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روش‌هاي فوق العاده ابتدايي (البته در مقابل ترفند‌هاي کنوني) صورت گرفت. بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقه‌ي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود.

زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلب‌هاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را مي‌شود نام برد.

البته تقلب در مفاهيمي ‌اساسي‌تر هم مطرح ميشود. مثلا در پذيرش دانشجو، همچنين به تقلب در امور مملکتي، پول نفت و... اشاره مي‌شود.(ادامه دارد..!)

********

پاسخ تیکه افکاری دفعه قبل:

سوال: ناف چیست؟

جواب: ناف نمره صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است!!!!!!

ضمنا جواب صحیح را هیچ کس نفرموده بود........

یا حق......

[لینک ثابت]  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:33  توسط ما چند نفر |   |  ارسال به دوستان

 

ماشالله خان 5.5

با عرایض نخستین سلامی همی داریم خدمت قوی هیکلان و ضعیف جستگان و هوشمندان و تهی مغزان و عیون(بینندگان) و بگیر و برو تا آخر....با توجه به تغییرات وارده که بسی ملت رو جلبیده و جذبیده در آمدیم تا در باره ی یکی از اهل مخان که به جمع مخلصان اتصالیدن پیشتر دانستن توشه نماییم و ثوابی دوچندان حواله کنیم...و مائیت(آبکی بودن) را برگرفته و پایه و اساسی را تقویم(استوار ساختن) بخشیم همی نزه(با صفا)...این شما و شرح و توصیفی از جناب آشغال :

آمده ام که سر برم

یعنی خداییش،وژدانی هیچ کار دیگه ایی نداری تو نشستی اینجا رو میخونی؟ (اون بچه رو بکوبش تو دیوار خفه شه وقتی بزرگتر حرف میزنه!) خب، خیلی خوب کاری میکنی داری اینجا رو میخونی، د… از اینجا بهتر کجا میخوای بری؟

بنده به پاس ادب پذیرای تبریکات شما هستم به سبب الحاقم به اینجا، تِشکر…

و به اندازه یک بنز خاور از جناب مکافات و سرکار علّیه خواهر نیکا تشکر میکنم  من باب پذیرفتن این حقیر آشغال در آلاچیقشان ...اینم جدول معرفی :

 

آشغال

نام

بازم آشغال

شهرت

چون دلم میخواد همینه که هست !

چرا آشغال

خونمون

محل سکونت

یک و هشتاد

قد

یه حالت فنریت داره ! (د ..آخه شا فنره!)

دور کمر

اوا ادیسون پدر سوخته تو هم !

دور باسن

گلابی ، گرفتی چی چی میگم ؟

تیکه کلام

 

در کل چرا              :            ولی بسیار مشتاقم گلویم سوتکی باشد ... گرفتی چی چی میگم ؟

خوب بصورتی همی خفن تشکرات لازمه را برای شرح و توصیف کامله از جناب آشغال عزیز به عمل می آوریم...

*****************/.

مرجانه با چهره متبسم از جا برخاست و به آهنگ ساز ماشاالله خان مشغول رقص شد.

گونه های ماشاالله خان گل انداخته بود و دهانش به تبسم باز شده بود. شراب کله اش را گرم کرده بود، چشمها را می بست و باز می کرد. سر را تا روی ساز پایین می آورد و باز بالا می برد و به گردن پیچ و تاب می داد و با صدای بلند آواز ضربی و تصنیف می خواند. مرجانه هم به آهنگ آواز او رقص خود را تند و کند می کرد.

ماشاالله همچنان می خواند. نگاه خود را از صورت مرجانه حرکت می داد، پایین می آورد تا به پاهای خوش ترکیب و برهنه او می رسید. بعد سرش را تا روی ساز خم می کرد و دوباره این عمل را تکرار می کرد. یکبار که سراپای مرجانه را نگاه کرد و سر را روی ساز آورد چند لحظه سرش پایین ماند و به خواندن ادامه داد:

« ای دریغا.... ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم....»

وقتی سر را از روی ساز بلند کرد به جای پاهای ظریف و زیبای مرجانه سه جفت پای مردانه خشن و پر گرد و خاک دید. ناگهان آواز در گلویش خفه شد سر را بلند کرد. سه مرد قوی هیکل کفیه به سر، که شمشیر برهنه به دست داشتند بی حرکت بالای سر او ایستاده و نگاه چشمهای مخوف خود را به چهره او دوخته بودند.

ماشاالله خان که هنوز متوجه وخامت اوضاع نشده بود از لای پاهای مامورین این طرف و آن طرف اتاق را نگاه کرد و چون اثری از رقاصه زیبا ندید سر بلند کرد و از یکی از آنها که چشمهای ریزش زیر ابروهای پر پشت به سختی تشخیص داده می شد و ریش کم پشت و دو شاخه ای داشت پرسید:

- ببخشید حضرت آقا شما این دختره رو ندیدی کجا رفت؟

آن مرد جواب نداد و همچنان او را نگاه کرد. ماشاالله خان از جا برخاست و دوباره گفت:

- حضرت آقا، شما یه رقاصه اینجا ندیدی؟ واحد رقاصه، حاجی؟ رقاصه مقبول؟

ولی کم کم تبسم بر لبهایش خشک شد. مامورین با نگاه های شرر بار و تهدید آمیز چشم به صورت او دوخته بودند.

ماشاالله خان نگاهی به طرف در اتاق انداخت و استاد سمعان را دید که از لای در مراقب اوست. احساس کرد گرفتار شده است و راه فراری ندارد. با وجود این دل به دریا زد و با یک خیز خود را به طرف در دیگر اتاق انداخت. ولی آن سه مرد شمشیر به دست به او مهلت خروج از اتاق را ندادند و در یک چشم به هم زدن خود را به او رساندند. بعد از آنکه چند کلمه به زبان عربی با استاد سمعان رد و بدل کردند ماشاالله خان را کشان کشان به طرف در باغ بردند.

فریاد اعتراض ماشاالله خان بلند بود، به شدت تقلا می کرد که خود را از چنگ مهاجمین خلاص کند:

- آخه آقا جرم بنده چیه؟ مگه اینجا قانون نداره؟ من کاری نکردم که، ماذا جرم حاجی؟

ولی یکی از مامورین چنان مشتی به پهلوی او زد که نفسش برید و خود را در اختیار آنها گذاشت.

عده ای از بچه های ولگرد دنبال آنها می دویدند و فریاد و هلهله می کردند:

« حالی حالی لا والا.... حالی حالی لا والا....»

ماشاالله خان با چهره بر افروخته سر برگرداند و فریاد زد:

- برید گم شید! مگه شماها پدر و مادر ندارید؟ صد رحمت به بچه های پامنار!

ولی ناگهان رنگش مثل گچ سفید شد. مردی را که یک ساعت قبل در دست مامورین با زبان بریده دیده بود به یاد آورد. از ترس چنان سرنوشتی پاهایش سست شد ولی مامورین بدون توجه به حال نامساعدش او را کشان کشان می بردند. به فکر افتاد که آنها را تطمیع کند. یکی از مامورین که ظاهرا سمت ریاست بر سایرین داشت را صدا زد:

- حاجی عرض دارم.... العرض!

آن مرد با چهره خشمگین برگشت و نگاهی به او انداخت و پرسید:

- ماذا؟

ماشاالله خان چشمکی به او زد و آهسته گفت:

- اگر شما منو ول کنید پول چایی شما پیش بنده است.

ولی شحنه عرب همچنان او را نگاه می کرد. ماشاالله خان دوباره گفت:

- حاجی انعام. فلوس! فلوس الچایی!

شحنه ناسزایی به زبان عربی بر لب آورد و با پشت دست ضربه ای به صورت او زد.

ماشاالله خان ناچار ساکت شد و بعد از لحظه ای زیر لب گفت:

- خاک تو سر نفهمت کنن! مردیکه نمیتونه با زبون خوش حرف بزنه! هذا واحد زبان نفهم!

بچه های ولگرد « حالی حالی لاوالا » گویان دنبال آنها می دویدند و گاهی سنگ به طرف ماشاالله خان می انداختند.

مامورین و ماشاالله خان بعد از عبور از چند کوچه باریک جلوی عمارت کهنه ای رسیدند که ماشاالله خان از ظاهر آن حدس زد باید شحنه خانه باشد.

با خود گفت:

« الحمدلله رسیدیم شحنه خونه. اینجا لابد یه آدم چیز فهم هستش که حرف آدمو بفهمه. لابد قاضی و داروغه دارن که از آدم دو کلوم سئوال جواب کنه. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

مامورین او را وارد حیاط وسیعی کردند که شحنه و عسس و محتسب در آن در رفت و آمد بودند. وقتی از کنار حوض رد می شدند چشم ماشاالله خان به یک مامور سرخ پوش افتاد که عمامه سرخی بر سر و یک سینی روی دست داشت. جسم برجسته ای روی سینی بود که روی آن یک پارچه انداخته بودند. تبسمی بر لبهای ماشاالله خان نمایان شد و به خود گفت:

« از حالا دارن ناهار زندونی ها رو می برن. گمان کنم که زندونیها امروز آش رشته داشته باشن. بد نیست، ماشاالله یک شکمی از عزا در میاری. اینجا باز خوبه یه غذایی به آدم می دن. ما که پول شام و ناهار نداریم اینجا می مونیم تا یه شغلی پیدا کنیم! »

نیشش تا بناگوش باز شده و دهنش آب افتاده بود، صدای قر قر شکم خود را می شنید. در این موقع درست کنار مامور سینی به دست که از جهت مقابل می آمد رسیده بودند.

 

*****************/.

تیکه ی عرفانی :(بي مايه فطير است..!)

هر كس كه چون من لات و تهى دست و فقير است

از رؤيت او يار، گريزنده و سير است

 با دست تهى پاى منه در ره دلدار

برو پول به دست آر كه بى‏مايه فطير است

 
تنها نه من از عشق تو ديوانه‏ام اى پول

بسيار چو من در خم زلف تو اسير است

 يكسان گذرد زندگى مرد سيه روز

خرداد چو شهريور و مرداد چو تير است

 بگذشت به اميد پلو عمر و دريغا

قوت من بيچاره همان نان و پنير است

 دارم زنى از مال جهان بدگل و بدريخت

كز هيكل و تركيب چو بوزينه پير است

 از خوى بد و خلق كج و تلخى و لوسى

درديده آسايش من بنده چو تير است

 در كار بود چون خر وامانده وليكن

در حمله به قاب پلو و بره چو شير است

 از همسرى بنده مسكين بودش عار

ابله به خيالش نوه پطر كبير است

 جز وضع پريش من و خلق بد حالم

هر چيز در اين غمكده تغييرپذير است.

 

**********************/.

تیکه ی افکاری : (معما..!)

ناف يعني چه؟

(این تیکه بصورت آزمایشی پاک عمل شده و فعلا تا نهایی شدن مسئله...در هر پست جدید بهترین پاسخ را معرفی خواهیم نمود..!)

*********************/.

تیکه آشغالی (میگن ما که نمیدونیم ! )

میگن  آقا احمدی از مرز ترکیه رفته ؟!

میگن  آقا احمدی قرار پناهنده بشه ؟!

تازه میگن آقا احمدی هم بله ... !!

میگن آنجلینا و کاندولیزا سر آقا احمدی دعواشون شده ! (با اون تریپ دختر کشش آخر کار دست خودش داد)
میگن کاندولیزا بهش شماره داده ؟!! (زنیکه تو خودت مگه ناموس نداری ! )

اینا رو میگن! ما که نمیدونیم ولی اگه درست باشه ناموس ملت به باد فنا رفته ...!

 

*****************/.

تیکه ی اخلاقی : (غیبت..!)

 

این چند که همی در غیبتی کوته به سر بردم دریافتم که امام زمان(عج) چی میکشه...خدایی صبر نوح خدا بیامرز و میخواد و یه عالمه خرت و پرت دیگه...الهی(!) برات بمیره...!(در اینجا شخص مجهول است..!

 

 

*******

بدون شرح:

یا حق

 

 

[لینک ثابت]  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 2:17  توسط ما چند نفر |   |  ارسال به دوستان

 

ماشالله خان 5

 

با وارد آوردن چندین فقره سلام و درود و حال و احوال پرسی بصورت گونی گونی از حضور مداوم و ایول وجود مبارکتان تشکر و قدردانی می عملانیم....!...از این که هی به روزانیدن این مکان عمومی و گاها خصوصی... طویل و دور میزند..واقعا با بند بند سلول های محترم دم و دستگاه هایمان شرمنده ی هیکل ردیفتان هستیم....اصلا جون شما این روح لطیفمان هم بسی در عذاب شدیدی رنج میبرد.....اما چه کنیم که لا کردار زندگی گربه نره یمان نموده..(این تیکه منظورم مخلص است..خیالتان آسوده بزند که از کیسه ی خلیفه نبود..(!)..)..دقیقه ها و ثانیه ها هم خرناز کنان پشتش چسبانده و ده برو که رفتیم....آره اینه که خلاصه جریانات بد تریپ اعم از بدقولی و بلا و ... اونم پشت سره هم مث نخود کشمش میباره...!

خلاصه بیش از این توصیف و تشریح نمی پرانیم ..خودتان با وارد آوردن کمی فشار ثابت به مخازن بالا الباقی شو پاک عمل کنید....!

پ.ن.خدا عمرتان ندهد..!....( بار قبل پراندیم " دهد " هزاران فحش و ناسزا و با دلایل و مدارک مستحکم و استوار..خلاصه ما رو منصرفوندن تا اینبار بجای دهد ما ندهد را جایگزینیدیم....!)

***************/...

الباقی ماشالله خان...برو بریم...!

ماشاالله خان کتاب«جعفر برمکی و عباسه» را باز کرد و مشغول خواندن یکی از فصول آن شد. می خواست تاریخ قتل جعفر را پیدا کند و با مقایسه آن با تاریخ فعلی موضوع را روشن کند.

استاد سمعان به محض اینکه از اتاق بیرون آمد عرق از پیشانی پاک کرد و با قیافه ای بر افروخته آهسته از در باغ بیرون رفت.

دو محتسب را که از آن طرف میدان می گذشتند، صدا زد و با اشاره به طرف خود خواند.

- السلام علیکم.... یک مرد عجم امروز به مهمانخانه من فرود آمده است....

بعد سر را به گوش آنها نزدیک برد و آهسته گفت:

- تصور می کنم این حرامزاده قصد دارد سیدنا و مولانا جعفر برمکی را به قتل برساند. با جسارت به من می گفت قتلت جعفر برمکی. آمدم شما را خبر کنم که چاره ای بیاندیشید و تا وقت باقیست اجرای نیت شومش را مانع شوید.

یکی از دو محتسب به دیگری گفت:

- تو اینجا بمان و او را مراقب باش تا من موضوع را به عرض حضرت داروغه برسانم و کسب تکلیف کنم.

یکی از آنها جلوی خانه ماند و دیگری با عجله به راه افتاد.

استاد سمعان آهسته به خانه برگشت و با ترس و لرز در اتاق میخانه را باز کرد و داخل شد. ماشاالله خان با ناامیدی کتاب را بست و گفت:

-  خوب، بنده دیگه مرخص می شم.

سمعان اصرار کرد که باز کمی بماند.

قیافه غیر عادی او و اصرار زیادش ماشاالله خان را به شک انداخت و به خود گفت:

«ماشاالله، باید مواظب باشی! تو این شهر غریب به اینجور آدمانمی شه اعتماد کرد.»

- نخیر، اگه اجازه بفرمایید زحمتو کم می کنم. حاجی انا المرخص!

سمعان بدون تامل از اطاق بیرون رفت و دختر زیبایی را که چند دقیقه قبل به اطاق آمده و بیرون رفته بود صدا زد و آهسته گفت:

- مرجانه، باید هر طور هست سعی نمایی این مرد را تار رسیدن داروغه معطل کنی. اگر او قبل از رسیدن داروغه از این خانه بیرون برود تو را به دست خود خواهم کشت! جعفر برمکی برای اینجور خدمتها خوب انعام می دهد!

مرجانه لحظه ای با ترس و لرز پیرمرد نبطی را نگاه کرد و سپس بدون گفتگو به طرف اتاق رفت.

ماشاالله خان که کتابهای خود را زیر بغل و عمامه را دوباره بر سر گذاشته بود که بلند شود و برود، با ورود ناگهانی دختر زیبا بی حرکت بر جا ماند و چشم به اندام زیبای او دوخت.

مرجانه که دندانهای سفیدش از زیر روبند تور می درخشید به طرف ماشاالله خان آمد و روبروی او روی حصیر نشست.

ماشاالله خان به زحمت بر هیجان خود غلبه کرد و پرسید:

- حال شما چه طوره؟

مرجانه با یک تبسم ملیح به او جواب داد.

ماشاالله خان دست به سبیل خود کشید و گفت:

- خوب، خانوم کوچولو.... اسم شما چی باشه؟ ماذا اسم انت؟

باز مرجانه تبسمی بر لب آورد و سری تکان داد ولی همچنان ساکت بود.

ماشاالله خان به خیال اینکه مرجانه سوال او را نفهمیده است، با دست ابتدا به خود و بعد به خارج اتاق و سپس به او اشاره کرد:

- انا ماشاالله خان.... صاحب المهمانخانه استاد سمعان..... انت ماذا؟

دختر زیبا جوابی نداد ولی از جا بر خواست و یکی از آلات موسیقی را که به دیوار آویخته بود برداشت و دوباره سر جای خود نشست. این آلت موسیقی شبیه تار بود ولی شکم آن خیلی بزرگتر از تار و سر آن برجستگی غریبی داشت. دختر زیبا شروع به نواختن کرد. نیش ماشاالله خان تا بناگوش باز شد. زیر لب گفت:

- الهی بگردم. چه دختر باهنری!

بعد با صدای بلند او را تشویق کرد:

- مرحبا.... مرحبا.... خیلی خوب می زنی! ولی ببینم تو از این رنگ های عربی بلد نیستی؟

چون دختر جوان توجهی به سوال او نکرد ماشاالله خان دستی به شانه او زد و گفت:

- از این رنگ های عربی. گوش کن. مثل هذا.

و بعد شروع به دست زدن و خواندن یکی از رنگ های عربی که از رادیو شنیده بود کرد.

« حاجی مقبولی.... لا لا لای لای لای لا.... حاجی حاجی، مقبولی..... فکمالی قالی محبوبی.... لالای لای لای.... قالی قالی محبوبی.... واحد ثانی ثلاثی.... حاجی عباس خلاصی....»

دختر جوان که دست از روی سیمها برداشته بود، ناگهان قهقهه خنده دلنشینی را سر داد. ماشاالله هم خندید و گفت:

- الهی درد و بلات بخوره توی سر آن دخترهای پر افاده! چقده این دخترای بغدادی خوش اخلاقند. انت اخلاق المقبول!

و با فریاد صدا زد:

- آهای میناس.... آخ! حواسم کجاست؟ آهای استاد سمعان.... واحد گیلاس شراب تعال!

استاد سمعان که پشت در مراقب حرکات ماشاالله خان بود فورا به داخل اتاق دوید و یک پیاله بزرگ از بشکه شراب خرما پر کرد و جلوی ماشاالله خان گذاشت. ماشاالله خان لاجرعه شراب را نوشید و دهان را با پر شال خود خشک کرد و سپس به سمعان گفت:

- یا استاد این دختر خیلی مقبود، هذا صبیه انت؟

- لا

- مطرب انت؟

- نعم.

- آهان! پس بگو! طفلی دختر به این خوبی! واحد گیلاس شراب تعال!

استاد سمعان یک پیاله دیگر شراب جلوی او گذاشت و از اتاق بیرون رفت. موقع بیرون رفتن پنهانی اشاره ای به مرجانه کرد.

ماشاالله خان آلت موسیقی را از دست مرجانه گرفت و گفت:

- بده بینم! ما پیش از اینکه فلوت و نی لبک مشق کنیم چند ماهی تار مشق کرده بودیم.

و شروع به نواختن آهنگ بابا کرم کرد و با اشاره میان اتاق را به مرجانه نشان داد:

- پاشو یه کمی برقص بینم. انت رقص!

مرجانه با چهره متبسم از جا برخاست و......

 

********************/.

تیکه عرفانی :(امشب ...!)

نيست در سفره چاكر به خدا نان امشب

به لبم آمده از غصه و غم جان امشب

طعنه تا دخترم از دختر همسايه شنيد

گريه سر كرده پى جامه و تنبان امشب

چون ندارد زن من كفش، پى جنگ و جدال

دم به دم پك زند از غصه به قليان امشب

بسكه دادم همه را وعده به قصاب محل

گوشت ما را زند از حرص به دندان امشب

 بدتر از اين همه مادرزن بدسيرت من

گشته بر مخلص ماتمزده مهمان امشب‏

زن گرفتم كه چشم شهد، ز كندوى وصال

ليك گرديده‏ام از كرده پشيمان امشب

 پول يك متر طناب ار كه فراهم گردد

من به اين عمر دهم جان تو پايان امشب

 

*******************/.

تیکه اخلاقی: ( نداریم..!)

بله شرمنده اخلاق غیر ورزشکاریتون بی زحمت (!)...تیکه اخلاقیمون به ته دیگ برخورد کرد...متاسفانه تا اطلاع ثانویه تعطیلیدیمش...!

 

*******************/.

تیکه آشغالی : (امشب...!)

شايد از فردا كنار خيابان خوابيدم ،
شايد از فردا لقمه نانم را گدايي كردم ،
شايد از فردا برهنه ميان شهر چرخيدم ،
شايد همين فردا نعشم را بر بستر لجن ،
در جوي متعفن پيدا كرديد ،
اما خودمانيم ؛

امشب عجب هواي خوبيست !

********************

بدون شرح:


و یا حق    

[لینک ثابت]  نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 3:25  توسط ما چند نفر |   |  ارسال به دوستان

 

 
همینجا
کار خصوصی داری؟
نگاهی به عقب

نیکا
مکافات
آشغال







هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته سوم مرداد 1384
هفته دوم مرداد 1384
نقطه سر خط -مکافات-
نیکا
همیشه بهار
غم تنهایی
رقص عشق در پلوتون
آخر آهنگ
کایا
آشنای غریب
وقتی زخم خنجر
کدنویسی با جاوا اسکریپت
e Learning
سرزمین عجایب
آشغال
کودکان فردا
آموزش انیمیشن
فقط خودم فقط خودت
تنهایی یک عاشق
شبهای سفید
فانوسک خاموش
میکده بی خیالی
پرواز
اتانس
مهرزاد دیوونه
خاله سوسکه
هم صدای عشق
تنها شب گرد
فقط لینک
چار دیواری
پرسه کلوپ
من با اون
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->
<-LinkTitle->


 

هميشه بهار
HamisheBahar
All rights reserved.
 
 

Home / Archives / E-mail
 Template Designed By HamisheBahar. Powered By Blogfa
 Copyright  © 2005 WwW.Allachigh.Blogfa.Com.  All rights reserved.